حرفم همه از مغز است از پوست نمیگویم
آن را که به جز من نیست من اوست نمیگویم
۱اسرار کماهی را تأویل نمیباشد
سر را سر و پا را پا، زانوست نمیگویم
۲ظرفست به هر صورت آیینهٔ استعداد
درکوزه اگر آبست در جوست نمیگویم
۳معنی نظران دورند از وهم غلط فهمی
نارنج ذقن سیب است لیموست نمیگویم
۴عیب و هنر این بزم افشاگر اسرار است
هر چندگل چشم است بیبوست نمیگویم
۵من هم به در انصاف از فعل خود آگاهم
گر غیر بدم گوید بدگوست نمیگویم
۶گر صفحهٔ آفاقست یا آینهٔ اطلاق
تا پشت و رخی دارد یکروست نمی گویم
۷جاه و حشم دنیا ننگ است ز سر تا پا
چینی چو سر فغفور بیموست نمیگویم
۸لبریز فنا باید تا دل همه را شاید
ناگشته تهی از خود مملوست نمیگویم
۹گر شبههٔ تحقیقم زین دشت سیاهیکرد
لیلی به نظر دارم آهوست نمیگویم
۱۰آیین محبت نیست سودای دویی پختن
من بیدل خود را هم جز دوست نمیگویم
۱۱