مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری
آبلهای کو که نهم در قدم خویش سری
۱نیست درین هفت چمن چون قدت ای غنچه دهن
گلبن نیرنگ گلی سرو قیامت ثمری
۲گر جرس آید به نوا ور ز سپند است صدا
غیر من بی سر و پا ناله ندارد دگری
۳بر قد خم سنگ مزن شیشهٔ رنگم مشکن
تا بکشد نالهٔ من کوه ندارد کمری
۴شور جهان در قفسم صور قیامت جرسم
میگسلد هر نفسم رشتهٔ ساز سحری
۵همچو سپندم همه تن داغ دلی سرمه کفن
تا عدم از هستی من ناله فشاندهست پری
۶نیست اقامتگه کس وادی جولان هوس
دامن عجز است رسا، آبله پایان سفری
۷هست امل پروریی لازم اقبال جهان
بی تری مغز بلندی نکند موی سری
۸شبههٔ هستی چو سحر میکندم خون به جگر
آینه بندم به عدم کز نفس آرم خبری
۹ذوق بهار و چمنت چون نشود راهزنت
جانب آن انجمنت دل نگشودهست دری
۱۰لذت این محفل دون بر نی ما خوانده فسون
داغ شو ای ناله کنون راه نفس زد شکری
۱۱بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر
بررخ فرصت چقدر آینه بندد شرری
۱۲