کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
که آدم، ازبهشت آید برون، تا نان شود پیدا
۱تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل
چو طفلان خون خوری یک عمر، تا دندان شود پیدا
۲سحر تا شام، باید تک زدن چون آفتاب اینجا
که خشکاری به چشم حرص این انبان شود پیدا
۳سحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش
که گندم، یک تبسم با لب خندان شود پیدا
۴تلاش موج در گوهر شدن، امید آن دارد
که گرد ساحلی زین بحر بیپایان، شود پیدا
۵جنون هم جهدها باید که دامانش به چنگ افتد
دَری صد پیرهن، تا پیکر عریان شود پیدا
۶عیوب آید برون تا گل کند حسن کمال اینجا
کلف بیپرده گردد تا مَهِ تابان شود پیدا
۷پریشان است از بیالتفاتی، سبحهٔ الفت
ز دل بستن مگر جمعیت باران شود پیدا
۸امان خواه، از گزند خلق در گرماختلاطیها
که عقرب، بیشتر در فصل تابستان شود پیدا
۹بنای وحشت این کهنهمنزل، عبرتی دارد
که صاحبخانه گر پیدا شود، مهمان شود پیدا
۱۰ز پیدایی، به نام محض چون عنقا، قناعت کن
فراغ اینجا کسی دارد، کزو عنوان شود پیدا
۱۱چو صبح آن به، که گم باشد نفس در گرد معدومی
وگر پیدا تواند گشت، بالافشان شود پیدا
۱۲درین صحرا، به وضع خضر، باید زندگی کردن
نگردد گم، کسی کز مردمان پنهان شود پیدا
۱۳حریف گوهر نایاب نبود سعی غواصان
مگر این کام دل، از همت مردان، شود پیدا
۱۴خیالات پری بیشیشه، نقش طاق نسیان کن
محال است، اینکه هرجا جسم گم شد، جان شود پیدا
۱۵تماشاگاه عبرت، پا به دامن، سَیر میخواهد
نگه میباید اینجا توأم مژگان، شود پیدا
۱۶ردیف بار دنیا، رنج عقبا ساختن، بیدل
ز گاو و خر نمیآید، مگر انسان شود پیدا
۱۷