کو بقا گر نفست گشت مکرر پیدا
پا ندارد چو سحر، چند کنی سر پیدا
۱صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود
وهم تازید که شد حلقهٔ آن در پیدا
۲شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود
پوستینی که شد از پیکر اخگر پیدا
۳جرم آدم چه اثر داشت که از منفعلی
گشت در مزرع گندم همه دختر پیدا
۴میکشان جمله شبی دعوت زاهد کردند
چوب در دست، شد از دور سر خر پیدا
۵مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاق
خون چو شد شیر کند لذت شکر پیدا
۶مقصد عشق بلند است، ز افلاک مپرس
نشئه، مشکل که شود از خط ساغر پیدا
۷قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه
به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا
۸دیدهٔ منتظران تو به صد کوشش اشک
روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا
۹فقر در کسوت اظهار هنر رسواییست
آخر آیینه نمد کرد ز جوهر پیدا
۱۰شخص تمثال دمید از هوس خودبینی
چه نمود آینه گر کرد سکندر پیدا
۱۱خلقی از ضبط نفس غوطه به دل زد بیدل
قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا
۱۲