چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
همه به پیش خودیم اما سرابهای ز دور پیدا
۱فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر چشم و گوش دامن
غبار مجنون به دشت روشن چراغ موسی به طور پیدا
۲در آمد و رفت محو گشتیم و پی به جایی نبرد کوشش
رهی که کردیم چون نَفَس طی نشد به چندین عبور پیدا
۳به فهم کیفیت حقیقت کهراست بینش کجاست فطرت
به غیر شکل قیاس اینجا نمیکند چشم کور پیدا
۴به پا ز رفتار وارسیدن به لب ز گفتار فهم چیدن
به پیش خود نیز کس نگردید جز به قدر ضرور پیدا
۵چو آینه صد جمال پنهان ز دیدهٔ بینگه مبرهن
چو صبح چاک هزار کسوت ز پیکر شخص عور پیدا
۶اشارهٔ دستگاه خاقان، عیان ز مژگان موی چینی
گشاد و بست در سلیمان ز پردهٔ چشم مور پیدا
۷کمان افلاک پر بلندست از خم بازوی تضنع
بس است اگر کرد خط کشیدن ز کلک نقاش زور پیدا
۸چکیدن اشک نالهزا شد ز سجدهٔ دانه ریشه واشد
فتادگی همتآزما شد که عجز گم شد غرور پیدا
۹نیاز و ناز کمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و نمایان
ذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا
۱۰به هم اگر چشم باز گردد قیامت آیینهساز گردد
کز اعتبارات جسم خاکی چو عبرتیم از قبور پیدا
۱۱ملایمت چون شود ستمگر ز هر درشتیست سختروتر
چو آب از حد برد فسردن نمیشود جز بلور پیدا
۱۲گذشت چندین قیامت اما در این نیستان بیتمیزی
ز پنبهٔ گوشهای غافل چو نی گره کرد صور پیدا
۱۳ز انقلاب مزاج اعیان به حق امان بردنست بیدل
علامت عافیت ندارد چو گردد آب از تنور پیدا
۱۴