در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجا
غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا
۱چشم بربَند گرت ذوق تماشایی هست
صافی آینه در کِسوت زنگ است اینجا
۲گر دلت ره ندهد جرم سیهبختی توست
خانهٔ آینه بر روی که تنگ است اینجا؟
۳طایر عیش مقیم قفس حیرانیست
مگذر از گلشن تصویر که رنگ است اینجا
۴در ره عشق ز دل فکر سلامت غلط است
گر همه سنگ بوَد شیشه به چنگ است اینجا
۵چرخ پیمانه به دور افکن یک جام تهیست
مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا
۶شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشیست
قدم راهروان گردش رنگ است اینجا
۷از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس
آنچه پیش تو نگاه است خدنگ است اینجا
۸طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار!
اشک چون آینه شد کام نهنگ است اینجا
۹شیشه ناداده ز کف مستی آزادی چند
دامن نازِ پری در ته سنگ است اینجا
۱۰دو جهان ساغر تکلیف ز خود رفتن ماست
دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا
۱۱منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست
چمن از سایهٔ گل پشتِ پلنگ است اینجا
۱۲وحشت آن استکه ناآمده از خود بروم
ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا
۱۳بیدل افسردگیام شوخی آهی دارد
تا شرر هست ز خود رفتن سنگ است اینجا
۱۴