کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
۱ساقیامشبچهجنون ریختبهپیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا
۲محو اوگشتم و رازم به ملاء توفانکرد
هست حیرانی عاشق لبگویا،گویا
۳داغ معماری اشکمکه به یک لغزیدن
عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا
۴دردعشقم من و خلوتگه رازم وطن است
گشتهام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا
۵نذر آوارگی شوق هوایت دارم
مشت خاکیکه دهد طرح بهصحرا، صحرا
۶دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سرموی توسرکوب ختنها تنها
۷دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبالکند جام لدن یا دنیا
۸تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفتهست
نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها
۹بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروزکن امروز، ز فردا، فردا
۱۰