جوش اشکیم وشکست آیینهدار است اینجا
رقص هستی همهدم شیشه سوار است اینجا
۱عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیداییست
هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا
۲عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار
هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا
۳به غرور من وماکلفت دلها مپسند
ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا
۴نفی خود میکنم اثبات برون میآید
تا بهکی رنگ توان باخت بهار استاینجا
۵هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم است
روز شب صورت پشت و رخکار است اینجا
۶سایهام باکه دهم عرضه سیهبختی خویش
روز هم آینهدار شب تار است اینجا
۷دامن چیده در این دشت تنزه دارد
خاک صیادگل از خون شکار است اینجا
۸زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چهگناه
عرق جبهه همان سبحه شماراستاینجا
۹عشق میداند و بس قدرگرانجانی من
سنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا
۱۰چند بیدل به هوا دست وگریبان بودن
جیبت ازکف ندهی دامن یار استاینجا
۱۱