که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی
به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی
۱نفس چو صبح زدن بیحضور مهر نشاید
چه زندگیست کسی را که آشنا تو نباشی
۲ازل به یاد که باشد، ابد دل که خراشد
که بود و کیست گر آغاز و انتها تو نباشی
۳غنای موج تلافیگرش بقای محیط است
نکشت عشق کسی را که خونبها تو نباشی
۴محیط عشق به گوشم جز این خطاب ندارد
که ای حباب چه شد جامهات فنا تو نباشی
۵مکش خجالت محرومی از غرور تعین
چه من چه او همه با توست اگر تو با تو نباشی
۶جهان پر است ز گرد عدم سراغی عنقا
تو نیز باش به رنگی که هیچ جا تو نباشی
۷طمع به ششجهتت بسته راه حاصل مطلب
جهان همه در باز است اگر گدا تو نباشی
۸بر این بهار چو شبنم خوشست چشم گشودن
دمیکه غیر عرق چیزی از حیا تو نباشی
۹چنین که قافلهٔ رنگ بر هواست خرامش
به رنگ شمع نگاهی که زیر پا تو نباشی
۱۰من و تو بیدل ما را به وهم چند فریبد
منی جز از تو نزیبد تویی چرا تو نباشی
۱۱