فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها
نمیبایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها
۱مخور ای شمع از هستی فریب مجلسآرایی
که یک گردن نمیارزد به چندین سر بریدنها
۲همان بهتر که عرض ریشه در خاک عدم باشد
به رنگ صبح، برق حاصل است اینجا دمیدنها
۳شبی از بیخودی نظارهٔ آن بیوفا کردم
کنون چشمم چو شمع کشته داغ است از ندیدنها
۴به ساز محفل بیرنگ هستی سخت حیرانم
که نبض ناله خاموش است و دل مست شنیدنها
۵مقام وصل نایاب است و راه سعی ناپیدا
چه میکردیم یارب گر نبودی نارسیدنها
۶کف خاک هوا فرسودهای، ای بیخبر شرمی
به گردون چند چون صبحت برد بیجا دویدنها
۷سرشکم داشت از شوقت گداز آلوده تحریری
به بال موج بستم نامهٔ در خون تپیدنها
۸چو اشکم، ناتوانی رخصت جرأت نمیبخشد
مگر از لغزش پابندم احرام دویدنها
۹شرارم، شعلهام، رنگم، کدامین طایرم یارب
که میخواند شکست بالم افسون پریدنها
۱۰ز شرم نرگس مخمور او چندان عرق کردم
که سرتا پای من میخانه شد از شیشه چیدنها
۱۱ز احوال دل غمدیدهٔ بیدل چه میپرسی
که هست این قطره خون چون غنچه محروم از چکیدنها
۱۲