هرکجا بی رویت از چشمم برون میگردد آب
گر همه در پردهٔ خار است خون میگردد آب
۱دل به سعی اشک در راه تو گامی میزند
آتشی دارم که از بهر شگون میگردد آب
۲صافی دل خواهی از سیر و سفر غافل مباش
تختهٔ مشق کدورت از سکون میگردد آب
۳نرمخویان را به بیتابی رساند انفعال
ترک خودداری کند چون سرنگون میگردد آب
۴آرمیدن بیقرار شوق را افسردگیست
چون به یکجا میشود ساکن زبون میگردد آب
۵روز ما شب گشت و ما بیاختیار گریهایم
هرکه در دود افتد از چشمش برون میگردد آب
۶عرض حاجت میگدازد جوهر ناموس فقر
آه کاین گوهر ز دست طبع دون میگردد آب
۷اعتبارت هرقَدَر بیش است کلفَت بیشتر
تیرگی بالد ز دریا چون فزون میگردد آب
۸دل ز ضبط گریه چندین شعله توفان میکند
تا سر این چشمه میبندم جنون میگردد آب
۹بسکه سر تا پایم از درد تمنایت گداخت
همچو موجم در رگ و پی جای خون میگردد آب
۱۰زین خمارآباد حسرت بادهای پیدا نشد
شیشهام از درد نومیدی کنون میگردد آب
۱۱دل به توفان رفت هرجا جوهر طاقت گداخت
خانه سیلابیست بیدل گر ستون میگردد آب
۱۲