تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب
خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب
۱دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است
ذره کی یابد کنار بحر ژرف آفتاب
۲بینیات آن مصرع عالی است کز انداز حسن
دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب
۳ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است
سایه آخر میرود از خود به طرف آفتاب
۴بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است
میتوان عریانی ما کرد صرف آفتاب
۵در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنیست
شبنم گل میچکد آنجا ز ظرف آفتاب
۶هرکجا با مهر رخسار تو لاف حسن زد
هم ز پرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب
۷ما عدمسرمایگان را لاف هستی نادر است
ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب
۸بسکه در نظّارهٔ مهر جمال او گداخت
موج شبنم میزند امروز برف آفتاب
۹جانفشانیهاست بیدل در تماشای رخش
چون سحر کن نقد عمر خویش صرف آفتاب
۱۰