ای جلوهٔ تو سرشکن شأن آفتاب
خندیده مطلع تو به دیوان آفتاب
۱پیغام عجز من ز غرورت شنیدنیست
مکتوب سایه دارم و عنوان آفتاب
۲در هرکجا نگاه پر افشان روز بود
شوق تو داشت اینهمه سامان آفتاب
۳شب محو انتظار تو بودم دمید صبح
گشتم به یاد روی تو قربان آفتاب
۴چون سایه پایمال خس و خار بهتر است
آن سَر که نیست گرم ز احسان آفتاب
۵از چرخ سفله کام چه جویم که این خسیس
هر شب نهان کند به بغل نان آفتاب
۶همت به جهد شبنم ما ناز میکند
بستیم اشک خویش به مژگان آفتاب
۷ای لعل یار ضبط تبسم مروت است
تا نشکنی به خنده نمکدان آفتاب
۸چون ماه نو ز شهرت رسواییام مپرس
چاکی کشیدهام ز گریبان آفتاب
۹بیدل به حسن مطلع نازش چسان رسیم
ما را که ذره ساخته حیران آفتاب
۱۰