ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب
در سایهٔ تو ریخته سامان آفتاب
۱از طلعت نقاب طلسم بهار صبح
در جلوهٔ تو آینهها کان آفتاب
۲سرو قد تو مصرع موزونی چمن
زلف کج تو خط پریشان آفتاب
۳در مکتبی که دفتر حسنت رقم زند
یک نقطه است مطلع دیوان آفتاب
۴هر دیده نیست قابل برق تجلیت
تیغآزماست پیکر عریان آفتاب
۵خلق کریم آینهٔ دستگاه اوست
پرتو بس است وسعت دامان آفتاب
۶شبنم صفت ز خویش برآ تا نظر کنی
وضع جهان به دیدهٔ حیران آفتاب
۷هر صبح چاک پیرهنی تازه میکند
یارب به دست کیست گریبان آفتاب
۸غفلت به چشم صافدلان نور آگهی است
نظّاره است لمعهٔ مژگان آفتاب
۹هر ذره درد از کف خاک فسردهام
مشق تحیری ز دبستان آفتاب
۱۰بیدل ز حسن نوخط او داغ حیرتم
کانجاست دست سایه به دامان آفتاب
۱۱