ممسک اگر به عرض سخا جوشد از شراب
دستی بلند میکند اما به زیر آب
۱طبعِ کرم فسردهٔ دست تهی مباد
برگشت عالمیست ستم خشکی سحاب
۲این است اگر سماجت ارباب احتیاج
رحم است بر مزاج دعاهای مستجاب
۳غارتنصیبِ حسرتِ دردِ محبتام
نگریست بیدلی که ز چشمم نبرد آب
۴دل آنقدر گریست که غم هم به سیل رفت
آتش در آب غوطه زد از اشک این کباب
۵افسانهسازی شرر و برق تا به کی
گر مرد این رهی تو هم از خود برون شتاب
۶یاران عبث به وهم تعلق فسردهاند
اینجاست چون نگه قدم از خانه در رکاب
۷صبح از نفس دو مصرعِ برجسته خواند و رفت
دیوان اعتبار و همین بیتاش انتخاب
۸خواهی نفس خیال کن و خواه گرد وهم
چیزی نمودهایم در آیینهٔ حباب
۹محویم و باعثی ز تحیر پدید نیست
ای فطرت آب گرد و ز ما رفع کن حجاب
۱۰معنی چه وانماید از این لفظهای پوچ
پرتشنه است جلوه و آیینهها سراب
۱۱در بزم عشق، علم چه و معرفت کدام
تا عقل گفتهایم جنون میدرد نقاب
۱۲در عالمی که یاد تو با ما مقابل است
آیینه میکشد به رخِ سایه آفتاب
۱۳بیدل ز جوش سبزه در این ره فتاده است
بیچشم یک جهان مژه تهمتپرست خواب
۱۴