میدهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب
خانهٔ آیینهای داریم و می گردد خراب
۱در محیط عشق تا سر در گریبان بردهایم
نیست چون گرداب رزق ما بهغیر از پیچ وتاب
۲کاش با اندیشهٔ هستی نمیپرداختیم
خواب دیگر شد غبار بینش از تعبیر خواب
۳یک گرهوار از تعلق مانع وارستگیست
موج اینجا آبله درپاست از نقش حباب
۴بسمل شوق گلاندامیست سر تا پای من
میتوان چون گل گرفت از خندهٔ زخمم گلاب
۵در محبت چهرهٔ زردی به دست آوردهام
زین گلستان کردهام برگ خزانی انتخاب
۶پیش روی او که آتش رنگ میبازد ز شرم
آینه از سادهلوحی میزند نقشی بر آب
۷در تماشاگاه بوی گل نگه را بار نیست
آب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب
۸تا به کِی بیکار باشد جوهر شمشیر ناز
گرچه میدانم نگاهت فتنه است اما مخواب
۹در دبستان تماشای جمالت هر سحر
دارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب
۱۰شور حشر انگیخت دل از سعی خاکستر شدن
سوخت چندانی که سر تا پا نمک شد این کباب
۱۱ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم کمال
تا دمد یک دانه چندین آبرو ریزد سحاب
۱۲