تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
بایدم از شرم این خاک پریشان گشت آب
۱در طلسم حیرت این بحر یک وارسته نیست
موج هم دارد گره بر بال پرواز از حباب
۲نالهٔ عشاق و آه بوالهوس با هم مسنج
فرقها دارد شکوه برق تا مدِّ شهاب
۳از تلاش آسود دل چون بر هوس دامن فشاند
شعلهٔ بیدود را چندان نباشد پیچ و تاب
۴آه از آن روزی که عرض مدعا سایل شود
بیصدا زین کوهسارم سنگ میآید جواب
۵گر به مخموران نگاهم هم نپردازد بلاست
ای به دور نرگست رم کرده مستی از شراب
۶بیبلایی نیست شمشیر مژه خواباندنت
فتنهٔ چشم سیاهت را چه بیداری چه خواب
۷هرکه را دیدم چو مژگان بال بسمل میزند
عالمی را کشت چشمت خانهٔ مستی خراب
۸گر گشاد کار خواهی از طلسم خود برآ
هست برخاک پریشان ششجهت یک فتح باب
۹از فریب و مکر دنیا اهل تَرک آسودهاند
دام راه تشنگان میباشد امواج سراب
۱۰هستی ما پردهٔ ساز تغافلهای اوست
سایه مژگان بود هرجا چشم پوشید آفتاب
۱۱ذره تا خورشید اسباب جهان سوزنده است
بیدل از گلخن شراری کرده باشی انتخاب
۱۲