چو شمع تا سحر افسانه میشود تب و تاب
نگاه برق خرام است جلوهای دریاب
۱اگر غنا طلبی مشق خاکساری کن
حضور گنج براتیست سرنوشت خراب
۲به فیض کاهلی آماده است راحت ما
که سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب
۳فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوری
که شستهاند ازین صفحه غیر نقش سراب
۴در آن بساط که از رنگ آرزو پرسند
چو یاس در نفس ما شکسته است جواب
۵به دل اگر برسی جستجو نمیماند
تحیر است در آیینه شوخی سیماب
۶نماند در دل ما خونی از فشار غمت
به غنچگی ز گل ما گرفتهاند گلاب
۷ز شرم حلقهٔ آن زلف حیرتی دارم
که ناف آهوی مشکین چرا نشد گرداب
۸عجب که رشتهٔ پروین ز هم نمیگسلد
چنین که از عرق روی اوست درتب و تاب
۹ز موج رنگ به دوران نشئهٔ نگهت
خط شکسته توان خواند از جبین شراب
۱۰غرور هستی او را فنای ماست دلیل
خم کلاه محیط است در شکست حباب
۱۱کسی چه چاره کند سرنوشت را بیدل
نشُست سرخط موج از جبین دریا آب
۱۲