همیشه سنگدلانند نامدار طرب
ز خنده نقش نگین را بههم نیاید لب
۱زبان حاسد و تمهید راستی غلط است
کجی بِدر نتوان برد از دم عقرب
۲سواد فقر اثر مایهٔ صفای دل است
چو صبح پاکنما چهرهای به دامن شب
۳به غیر عشق نداریم هیچ آیینی
گزیدهایم چو پروانه سوختن مذهب
۴هنر به اهل حسد میدهد نتیجهٔ عیب
ز جوهر است در ابروی تیغ چینِ غضب
۵هوس چگونه کند شوخی از دل قانع
به دامن گهر آسوده است موج طلب
۶به دشت عجز تحیر متاع قافلهایم
اگر بر آینه محمل کشیم نیست عجب
۷چو چشمه زندگی ما به اشک موقوف است
دگر ز گریهٔ ما بیخودان مپرس سبب
۸بساط زلف شود چیده در دمیدن خط
به چاک سینهٔ صبح است چین دامن شب
۹جهان قلمرو اظهار بینیازیهاست
کدام ذره که او نیست آفتابنَسب
۱۰سر از ره تو چهسان واکشم که بی قدمت
رکاب با دل سنگین تهی کند قالَب
۱۱ز بس که دشمن آسودگیست طینت من
چو شعله میشکند رنگ از شکستن تب
۱۲قدحپرستی از اسباب فارغم دارد
کتاب دردسری شستهام به آب غضب
۱۳به خامشی طلب از لعل یار کامِ امید
که بوسه رو ندهد تا بههم نیاری لب
۱۴به پیش جلوهٔ طاقتگداز او بیدل
گَزید جوهر آیینه پشت دست ادب
۱۵