چو من ز کسوت هستی تر آمدهست حباب
به قدر پیرهن از خود برآمدهست حباب
۱جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرور
عرقفروش سر و افسر آمدهست حباب
۲هزارجا گرهٔ اعتبار شق کردیم
به خشم ما همهدم گوهر آمدهست حباب
۳کسی به ضبط عنان نفس چه پردازد
سوار کشتی بیلنگر آمدهست حباب
۴به این دو روزه بقا خودنمای وهم مباش
به روی آب تنک کمتر آمدهست حباب
۵به نام خشک مزن جام تردماغی ناز
ز آبگینه هم آخر برآمدهست حباب
۶به فرصتی که نداری امید مهلت چیست
درون بیضه برون پر برآمدهست حباب
۷ز احتیاط ادبگاه این محیط مپرس
نفسگرفته برون در آمدهست حباب
۸طربپیامِ چه شوقند قاصدان عدم
که جام بر کف و گل بر سر آمدهست حباب
۹مکن ز خوان کرم شکوه گر نصیبت نیست
که در محیط نگونساغر آمدهست حباب
۱۰ز باغ تهمت عنقا گلی به سر زدهایم
به هستی از عدم دیگر آمدهست حباب
۱۱نفسمتاعیِ بیدل در چه لاف زند
به فربهی منگر لاغر آمدهست حباب
۱۲