به خاکِ راهِ که گردید قطرهزن مهتاب
که چون گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب
۱به صدبهار سر و برگ این تصرف نیست
جهان گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب
۲دگر چه چاره جز آتش زدن به کسوت هوش
فتاده است به فکر کتان من مهتاب
۳در آن بساط که شمع طرب شود خاموش
ز پنبهٔ سرِ مینا برون فکن مهتاب
۴به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد
گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب
۵به هر طرف نگری عیش میخرامد و بس
ز بس که کرد به فکر سفر وطن مهتاب
۶ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست
مگر ز چیدن دامن کند رسن مهتاب
۷عبث ز وهم، بساط دوام عیش مچین
که کرد تا سحر این جامه را کهن مهتاب
۸به گلشنی که حیا شبنمِ بهار تو بود
گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب
۹سراغ عیشی از این انجمن نمییابم
مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب
۱۰شهید ناز تو در خاک بی تماشا نیست
ز موج خون چمنی دارد از کفن مهتاب
۱۱مباش بیخبر از فیض گریهام بیدل
که شسته است جهان را به اشک من مهتاب
۱۲