بسکه دارد برق تیغت در گذشتنها شتاب
رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب
۱ناز اگر افسون نخواند مانع آن جلوه کیست
در بنای وهم غیر آتش زن و بر خود بتاب
۲جام نرگس گرمی شبنم به شوخی آورد
پیش چشمت نیست غیر از حلقهٔ چشم پرآب
۳در مقامی کز تماشایت گدازد هستیام
عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب
۴واصلان را سودها باشد ز اسباب زیان
قوت پرواز میگیرد پر ماهی از آب
۵از نشان و نام ما بگذر، خیالی پختهایم
خاتم گرداب نقشی نیست غیر از پیچ و تاب
۶در عدم بیکاری ما شغل هستی پیش برد
صنعت اوهام کشتی راند در موج سراب
۷رفتم از خود آنقدر کان جلوه استقبال کرد
گردش رنگم فکند آخر ز روی او نقاب
۸از گداز من عیار عشق میباید گرفت
در عرق دارد جبین تا چشمهٔ خورشید، آب
۹حسن و عشقی نیست اینجا با چه پردازد کسی
خانهٔ لیلی سیاه و وادی مجنون خراب
۱۰زندگی در قدر جمعیت نفهمیدن گذشت
ای شعورت دورباش عافیت لختی بخواب
۱۱عالم معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت
ساخت بیدل علمهای بیعمل ما را کتاب
۱۲