میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب
تا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
۱از ادبپروردههای حسرت لعل توام
نالهام چون موج گوهر نیست جز زیر نقاب
۲تا قناعت رشتهدار گوهر جمعیت است
خاکِ بر جا ماندهٔ من آبرو دارد خطاب
۳گر به دریا سایه اندازد غبار هستیام
از نفس چون فلس ماهی رنگ میبندد حباب
۴میکند اسباب راحت پایهٔ غفلت قوی
بر بساط سایه همچون کوه سنگین است خواب
۵امتیاز جزء و کل در عالم تحقیق نیست
هیچ نتوان کرد از خورشید تابان انتخاب
۶گردبادیم از عروج اعتبار ما مپرس
میشود بر باد رفتن خیمهٔ ما را طناب
۷عمرها شد در غبار وهم توفان کردهایم
چشمهٔ آیینه موجی دارد از عرض سراب
۸کار فضل آن نیست کز اسباب انجامش دهند
بر خیال پوچ مینازد دعای مستجاب
۹سخترو را رقتی غرق خجالت میکند
ایستادن سنگ را مشکل بود برروی آب
۱۰از طلسم چرخ بی وحشت رهایی مشکل است
روزنی در خانهٔ زین نیست جز چشم رکاب
۱۱محرم آن جلوه گشتن نیست جز مشق حیا
حیرت آیینه هم از زنگ میخواهد نقاب
۱۲عشق را کردیم بیدل تهمتآلود هوس
در سواد کشور ما سایه دارد آفتاب
۱۳