آسودگان گوشهٔ دامان بوریا
مخمل خریدهاند ز دکان بوریا
۱ بیباک پا منه به ادبگاه اهل فقر
خوابیده است شیر نیستان بوریا
۲ بویگل ادب ز دماغم نمیرود
غلتیدهام دو روز به دامان بوریا
۳ از عالم تسلی خاکم اشارهایست
غافل نیام ز چشمک پنهان بوریا
۴ صد خامه بشکنیکه به مشق ادب رسی
خطهاست درکتاب دبستان بوریا
۵ بیخوابی که زحمت پهلویکس مباد
برخاسته است از صف مژگان بوریا
۶ زین جاده انحراف ندارد فتادگی
مسطر زده است صفحهٔ میدان بوریا
۷ فقرم به پایداری نقش بنای عجز
آخر زمینگرفت به دندان بوریا
۸ لب بستهٔ حلاوتکنج قناعتیم
نی بیصداست در شکرستان بوریا
۹بیدل فریب نعمت دیگرکه میخورد
مهمان راحتم به سر خوان بوریا
۱۰