چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها
بر خشت ذره منظر خورشید خانهها
۱زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد
آب محیط رفت بهگردکرانهها
۲نشو نمایکشت تعلق ندامت است
جز ناله نیست ریشهٔ زنجیر دانهها
۳آنکسکه بگذرد ز خم زلف یارکیست
بر دل چه کوچهها که ندادند شانهها
۴آتش اگر زگرمی خویت نشان دهد
انگشت زینهارکشد از زبانهها
۵نومیدیام ستمکش خلد و جحیم نیست
آسودهام به خواب عدم زین فسانهها
۶پرواز بینشان مرا بال رنگ نیست
گو بیضه بشکند بهکلاه آشیانهها
۷کوشش به دیر وکعبهٔ تحقیق ره نبرد
آواره ماند ناوک من زین نشانهها
۸هر عضو من چو شمع ادبگاه نیستیست
تا نقش پا سر من واین آستانهها
۹آتش زدند شب و رقی را در انجمن
کردیم سیر فرصت آیینه خانهها
۱۰در دامگاه قسمت روزی مقیدیم
بیدل به بال ماگره افکند دانهها
۱۱