ما را ز گرد این دشت عزمی است رو به دریا
پرکهنه شد تیمم اکنون وضو به دریا
۱گر کسب اعتبارات دوری ز بزم انس است
یک قطره چون گوهر نیست بی آبرو به دریا
۲شرم غنا چه مقدار بر فطرتم گران بود
کز یک عرق چو گوهر رفتم فرو به دریا
۳بی ظرف همتی نیست در عشق غوطه خوردن
گر حرص تشنهکام است تر کن گلو به دریا
۴خفتکش خیالی باد سرت حبابیست
تا کی حریف بودن با این کدو به دریا
۵علم و فنی که داری محو خیالش اولیست
کس نیست مرد تحقیق بشکن سبو به دریا
۶خلقی پی توهم تا ذات میرساند
ما نیز برده باشیم آبی ز جو به دریا
۷سرمایه خفت آنگه سودای خودنمایی
غیر از تری چه دارد موج از نمو به دریا
۸بی جوهر یقینی از علم و فن چه حاصل
ماهی نمیتوان شد ای کرده خو به دریا
۹سامان غیرت مرد از چشمهسار شرم است
آبی که در جبین نیست غافل مجو به دریا
۱۰هر چند کس ندارد فهم زبان تسلیم
دست غریقی آخر چیزی بگو به دریا
۱۱بیدل تردد خلق محو کنار خود ماند
نگشود راه این سیل از هیچسو به دریا
۱۲