تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها
کهسار تهی گردید از شوخی میناها
۱مستقبلاین محفل جز قصهٔ ماضی نیست
تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها
۲دشوار پسندیها بر ماگره دل بست
گرخون نخورد فطرت حل است معماها
۳معنی همهمشکوف است، تأویل عبارت چند؟
تمثال نمیخواهد آیینهٔ سیماها
۴نامحرمی عالم تا حشر نگرددکم
افتاده به روی هم پنهانی و پیداها
۵وحدت نکند تشویش از بیش وکمکثرت
سرچشمه چه نم بازد از خشکی دریاها
۶کس مانع جولان نیست اما چه توانکردن
چون آبله معذورند دامن به ته پاها
۷از خاک تو تاگردیست موضوع پرافشانی
در خواب عدم باقیست هذیان من و ماها
۸پیش است به هرگامت صد مرحله نومیدی
دنیا نفسی دارد آمادهٔ عقباها
۹در چارسوی اوهام تا کی الم تنگی
برگوشهٔ دل پیچید یک دامن و صحراها
۱۰بیدل طرب و ماتم مفت اثر هستیست
ما کارگه رنگیم رنگ است تماشاها
۱۱