مآلکار چه بیندکسی نظر به هوا
نمیتوان خبر پاگرفت سر به هوا
۱درتن چمن ز جنونکاری خیال مپرس
به خاکریشه وگل میکند ثمر به هوا
۲زمین مزرعایجاد بسکه تنگ فضاست
نمونکاشته تخم شرر مگربه هوا
۳بهعافیتگه خاکسترم چو شعله سریست
مباد ذوق فضولیکند خبر به هوا
۴نه مقصدیست معین نه مطلبی منظور
چوگردباد همین بستهامکمر به هوا
۵جهانگرفت به رنگینی پر طاووس
غبار منکه ندانمکه داد سر به هوا
۶حدیث سرکشی از قامت بلندکه داشت
که لبگزیدهگرهبند نیشکر به هوا
۷چو شبنمیکهکند از مزاج صبح بهار
به راهت آینهها بسته چشم تر به هوا
۸ز ساز قافلهٔ عمر جمعدار دلت
که محمل نفسی دارد این سفر به هوا
۹به دستگاه رعونت درین بساط مناز
که رفته است سرشمع بیشتر به هوا
۱۰چه تنگی این همه افشرد دشت امکان را
که ابر بیضه شکستهست زیر پر به هوا
۱۱دل فسرده اگر سد راه نیست چرا
گشودهاند چو صبحت هزار در به هوا
۱۲تعلق دونفس ما ومن غنیمتگیر
که این غبار نیابی دم دگر به هوا
۱۳به غیروصل عدم چیست مدعا بیدل
که هر نفس نفس اینجاست نامه بر به هوا
۱۴