جهانگرفت غبار جنون تلاشی ما
چوصبح تاختبهگردون جگرخراشی ما
۱حریرکسوت تنزیه فال شوخی زد
به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما
۲دل از تعلق اسباب قطع راحتکرد
نفس به نالهکشید از قفس تراشی ما
۳نداشت گرد دگر آستان یکتایی
خیال قرب شد احکام دور باشی ما
۴چه ظلم داشت درین انجمن تمیز فضول
که خودپرست عیانکرد خواجه تاشی ما
۵کسی مباد خجل از تعلق اغراض
عرق به جبهه دماند از نیاز پاشی ما
۶در آتشیم چو شمع از ضعیفی طاقت
که رنگ رفته نجستهست از حواشی ما
۷به هر زمینکه فتادیم برنخاست غبار
جهات تنگ شد از پهلوی فراشی ما
۸ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل
قدح در آبگهر زد ادب معاشی ما
۹