چو سایه چند به هر خاک جبهه سودنها
که زنگ بخت نگردد کم از زدودنها
۱غبار غفلت و روشندلی نگردد جمع
کجاست دیدهٔ آیینه را غنودنها
۲ز امتحان محبت در آتشیم همه
چو عود سوختن ماست آزمودنها
۳دمی که جلوه ادا فهم مدعا باشد
گشودن مژه هم مفت لب گشودنها
۴مخواه زآینهٔ حسن رفع جوهر خط
که بیش میشود این زنگ از زدودنها
۵گر آبرو بود از حادثات کاهش نیست
زیان نمیرسد الماس را ز سودنها
۶کجاست عشرت اندوختن به راحت ترک
مجو چو کاشتن آسانی از درودنها
۷مباش هرزهنوای بساط کجفهمان
که ترسم آفت نفرین کشد ستودنها
۸تغافل از بد و نیک اعتبار اهل حیاست
که سرخرویی چشم آورد غنودنها
۹نیام چو ماه نو از آفت کمال ایمن
همان به کاستنم میبرد فزودنها
۱۰فریب فرصت هستی مخور که همچو شرار
نهفتنیست اگر هست وانمودنها
۱۱درین محیط که نقد فسوس گوهر اوست
کفی پُرآبله کن چون صدف ز سودنها
۱۲سراغ جیب سلامت نمیتوان دریافت
مگر ز کسوت بیرنگ هیچ بودنها
۱۳گرهگشای سخنور سخن بود بیدل
به ناخنی نفتد کار لب گشودنها
۱۴