گر لعل خموشتکند آهنگ نواها
دشنام، دعاها و بروهاست، بیاها
۱خوبان به ته پیرهن از جامه برونند
در غنچه ندارندگل این تنگ قباها
۲رحمت ز معاصی به تغافل نشکیبد
ز آنسوستگناههاگرازین سوست الاها
۳فریادکه ما بیخبرانگرسنه مردیم
با هر نفس ازخوانکرم بود صلاها
۴گه مایل دنیایم وگه طالب عقبا
انداخت خیالت زکجایم به کجاها
۵از غنچه ورقهایگلم در نظر آمد
دلسوختبه جمعیتازخویش جداها
۶هرجاست سری خالی ازآشوب هوس نیست
معمورهٔ مار است به هر بام هواها
۷مشکلکه از این قافله تا حشر نشیند
مانند نفسکرد بروها و بیاها
۸کو دیرو حرم تا غم احرام توان خورد
دوش هم خمگشت ز تکلیف رداها
۹نامحرم هنگامهٔ تغییر مباشید
تعمیر نویی نیست درینکهنه بناها
۱۰کسب عمل آگهی آسان مشمارید
چشمهمهکس از مژه خوردهشت عصاها
۱۱ای کاش پذیرد هوس الحاح تردد
این آبله سرهاستکه افتاده به پاها
۱۲گر ضبط نفس پردهٔ توفیقگشاید
صیقل زدهگیر آینه از دست دعاها
۱۳زین بحر محالست زنی لافگذشتن
بیدلکه ز پل بگذرد از سعی شناها
۱۴