ز بس جوش اثر زد از تب شوق تو یاربها
فلک در شعله خفت از شوخی تبخال کوکبها
۱درین محفل که دارد خامشی افسانهٔ راحت
به هم آوردن مژگان بود بربستن لبها
۲ز گرد وحشت ما تیرهبختان فیض میبالد
تبسمپاشی صبح است چین دامن شبها
۳سبکتازان فرصت یک قلم رفتند ازین وادی
سراغی میدهد موج سراب از نعل مرکبها
۴غبار جنبش مژگان ندارد چشم قربانی
قلم محواست هرجا صاف گردد نقش مطلبها
۵ز حاسد گر امان خواهی وداع گرمجوشی کن
زمستان سرد میسازد دکان نیش عقربها
۶فلک کشتی به توفان شکستن داده است امشب
ز جوش گریهام رنگ ته آبند کوکبها
۷فسردن بود ننگ اعتبار ما سبکروحان
گرانجانی فسونها خواند و پیدا کرد قالبها
۸شرار کاغذ ما درد آزادی گلستانی
چرا ما را نمیخوانند این طفلان به مکتبها
۹بنازم نام شیرینی که هرگه بر زبان آید
چو بند نیشکر جوشد به هم چسبیدن لبها
۱۰غبار تیرهبختیها به این لنگر نمیباشد
نمیآید برون چون سایه روزم بیدل از شبها
۱۱