تا چند به هر عیب و هنر طعنهزنیها
سلاخ نهای، شرمی ازین پوستکنیها
۱چون سبحه در این معبد عبرت چه جنون است
ذکر حق و برهم زدن و سرشکنیها
۲چندان که دمد نخل، سر ریشه به خاک است
ذلت نبرد جاه ز تخمیر دنیها
۳ما را به تماشای جهان دگر افکند
پرواز بلندی به قفس پرفکنیها
۴الفت قفس زندگی پا به هواییم
باید چو نفس ساخت به غربت وطنیها
۵صیت نگهت یاد خم زلف ندارد
ترکان خطایی چه کمند از ختنیها
۶جان کند عقیق از هوس لعل تو لیکن
دور است بدخشان ز تلاش یمنیها
۷بیپردگی جوهر راز است تبسم
ای غنچه مدر پیرهن گلبدنیها
۸از شمع مگویید و ز پروانه مپرسید
داغ است دل از غیرت این سوختنیها
۹جز خرده چه گیرد به لب بستهٔ بیدل
نامحرم خاصیت شیرینسخنیها
۱۰