بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها
پنبهها خواهد دمید آخر ازین کرباسها
۱شیشهٔ ساعت خبر از ساز فرصت میدهد
خودسران غافل مباشید از صدای طاسها
۲عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار
ناخنی دارند در جنگ درودن داسها
۳اهل دنیا را به نهضتگاه آزادی چهکار
در مزابل فارغند از بوی گل کناسها
۴عالمی بالیده است از دستگاه خودسری
نشتری میخواهد این جمعیت آماسها
۵تا بود ممکن به وضع خلق باید ساختن
آدمیت پیش نتوان برد با نسناسها
۶حیرت دیدار با دنیا و عقبا شد طرف
بوی امیدی گوارا کرد چندین یاسها
۷بینوایی چون به سامان جنون پوشیده نیست
صبح خندد بر گریبانچاکی افلاسها
۸شرم میدارد درشتی از ملایمطینتان
غالب افتادهست بیدل سرب بر الماسها
۹