در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها
این آتش آگهی داد ما را ز کاروانها
۱چندان که شمع کاهد با عافیت قرین است
بازار ما ندارد سودی به این زبانها
۲تنگی ز بس فشردهست این عرصهٔ جدل را
میدان خزیده یکسر در خانهٔ کمانها
۳این وادی غرورست فهمیده بایدت رفت
در جاده است اینجا خواباندن سنانها
۴جوش بهار جسم است آثار سختجانی
جوهر فکنده بیرون زین رنگ استخوانها
۵پرواز تا جنون کرد گم شد سراغ راحت
بردیم با پر و بال خاشاک آشیانها
۶تیغ غرور بشکن در کارگاه گردون
آتش زبانه دارد در گردش فسانها
۷در بارگاه تعظیم اقبال بینیازیست
تمییز پا و سر نیست منظور آستانها
۸تقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن
بحر از گهر چه نازد بر راحت کرانها
۹جایی نمیتوان برد فریاد بیرواجی
کشتی شکست تاجر تا تخته شد دکانها
۱۰پست و بلند بسیار دارد تردد جاه
همواریات رها کن بام است و نردبانها
۱۱پرواز وهم بیدل زین بیشتر چه باشد
بردهست گردش سر ما را به آسمانها
۱۲