شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما
سرکوب بال وپر شد بیدست پایی ما
۱درکارگاه امکان بیشبهه نیست فطرت
تمثال میفروشد آیینهزایی ما
۲زان پنجهٔ نگارین نگرفت رنگ و بویی
پامال یأسگردید خون حنایی ما
۳یارب مباد آتش از شعله بازماند
خاک است بر سر ما از نارسایی ما
۴چونگل زباغ هستی ما هم فریب خوردیم
خون داشت درگریبان رنگین قبایی ما
۵گر اشک رخ نساید بر خاک ناتوانی
زان آستانکه خواهد عذر جدایی ما
۶در راه او نشستیم چندانکه خاکگشتیم
زین بیشتر چه باشد صبرآزمایی ما
۷از سجدهٔ حضورت بوی اثر نبردیم
امید دستها سود از جبههسایی ما
۸تاکی هوس نوردی تا چند هرزهگردی
یاربکه سنگگردد خاک هوایی ما
۹گر در قفس بمیریم زان بهکه اوجگیریم
بیبال و پر اسیریم آه از رهایی ما
۱۰سرها قدم نشین شد پروازهاکمین شد
صد آسمان زمین شد از بیعصایی ما
۱۱بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد
کافیست سیر معنی لفظ آشنایی ما
۱۲