بر سنگ زد زمانه ز بس ساز آشنا
آه از فسون غول به آواز آشنا
۱امروز نیست قابل تفریق و امتیاز
در سرمهگرد میکند آواز آشنا
۲گر صیقلی به کار برد سعی اتفاق
انجامکار دشمن و آغاز آشنا
۳تا کی درین بساط ز افسون التفات
دل میخراشد آینهپرداز آشنا
۴داد گشاد کار تظلم کجا برد
برروی شمع خنده زندگاز آشنا
۵گر مدعای مرغ نفس آرمیدن است
زد حلقه بستگی به در باز آشنا
۶بشنو نوای نیک و بد از دور و دم مزن
دام و قفس خوش است ز پرواز آشنا
۷چنگ قضاست دهر، امانگاه خلق نیست
نی ناله داشتهست ز دمساز آشنا
۸منتکش تکلف اخلاقکس مباد
گنجشک را چه سود زشهبازآشنا
۹از هرچه دم زنی به خموشی حوالهکن
بیگانهام ز خویش هم از ناز آشنا
۱۰ عشق قابل انشاکسی نیافت
این انجمن پر است ز غماز آشنا
۱۱بیدل بهحرف وصوت همآوارهگشتخلق
بردیم سر به مهر عدم راز آشنا
۱۲