هرگه به باغ بیتو فکندم نظر در آب
تمثال من برآمد از آیینه تر درآب
۱جاییکه شرم حسن تو آیینهگر شود
کس روی آفتاب نبیند مگر در آب
۲صبحی عرق بهارگذشتی درین چمن
هرجاگلی دمید فرو برد سر در آب
۳نتوان دم تبسم لعل تو یافتن
یاقوت زهرهای که ندزدد جگر در آب
۴ای طالب سلامت از آفات نگذری
در ساحل آتش است توکشتی ببر در آب
۵اجزای دهر تشنهٔ جمعیت دل است
هر قطره راست حسرت سعیگهر در آب
۶چون موج در طبیعت آفاق حرکتیست
آنگوهرش هنوز ندادهست سر در آب
۷پرواز در حیاکدهٔ زندگی ترست
ای موج بیخبر بشکن بال وپر در آب
۸فریاد اهل شرم بهگوشکه میرسد
بیش از حباب، نیست نفس پردهدر در آب
۹جز سعی مرگ صیقل زنگار طبع نیست
انشعله را شبیستکه دارد سحر در آب
۱۰غرق ندامتیم و همان پیش میبریم
چون موج پا زدن به سریکدگردرآب
۱۱خلقی به داغ بیخبری غوطه خورده است
من هم چوشمع خفتهم آتش بهسر درآب
۱۲بیدلگم است هر دو جهان درگداز شوق
آنکیستگیرد از نمک خود خبر درآب
۱۳