پیوسته است از مژه بر دیدهها نقاب
لازم بود به مرد صاحبحیا نقاب
۱حیرت غبارخویش ز چشمم نهفته است
بر رنگ بستهام ز هجوم صفا نقاب
۲بویگل است و برگگل اسرار حسن و عشق
بیپردگی ز روی تو جوشد ز ما نقاب
۳تا دیدهام سواد خطت رفتهام ز هوش
آگه نیام غبار نگاهت یا نقاب
۴اظهار زندگی عرق خجلت است و بس
شبنمصفت خوش آنکهکنم از هوا نقاب
۵از شرم روسیاهی اعمال زشت خو
بر رخکشیدهایم ز دست دعا نقاب
۶بینش توییکسی چهکند فهم جلوهات
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
۷از دورباشی ادب محرمی مپرس
با غیرجلوه سازد وبا آشنا نقاب
۸معنی به غیرلفظ مصورنمیشود
افتاده استکار دل و دیده با نقاب
۹گر بویگل ز برگگل افسردگیکشد
جولان شوق میکشد از خواب پا نقاب
۱۰بیدل زشوخچشمی خود در محیط وصل
داریم چون حباب ز سر تا به پا نقاب
۱۱