فیض حلاوت از دل بیکبر و کین طلب
زنبور را ز خانه برآر انگبین طلب
۱بیپرده است حسن غنا در لباس فقر
دست رسا ز کوتهی آستین طلب
۲دل جمع کن ز بام و در عافیت فسون
آسودگی ز خانه به دوشان زین طلب
۳پشمینهپوش رو به فسردن سرای شیخ!
فصل شتا محافظت از پوستین طلب
۴دست طلب به هرچه رسد مفت عجزگیر
دور است آسمان، تو مراد از زمین طلب
۵گلهای این چمن همه در زیر پای توست
ای غافل از ادب نگه شرمگین طلب
۶زین جلوهها که در نظرت صف کشیده است
آیینهداری نفس واپسین طلب
۷عمر از تلاش باد بهکف چون نفس گذشت
چیزی نیافت کس که بیرزد به این طلب
۸دل درخور شکست به اقلیم انس تاخت
چینی همان به جادهٔ مو رفت چین طلب
۹شبنم وصالگل طلبید آب شد ز شرم
از هرکه هرچه میطلبی اینچنین طلب
۱۰این آستان هوسکدهٔ عرض ناز نیست
شاید به سجدهای بخرندت، جبین طلب
۱۱بیدل خراش چهرهٔ اقبال شهرت است
عبرت زکارخانهٔ نقش نگین طلب
۱۲