خون بسته است ازغم آن لعل پان به لب
دندان شکستهای که فشارد زبان به لب
۱عیش وصال و ذوقکنار آرزویکیست
ماییم و حرف بوسی ازآن آستان به لب
۲صبحی تبسمی به تأمل دماندهایم
زانگرد خطکه نیست چو حرفشنشان بهلب
۳راهی به درد بیاثری قطعکردهایم
همچون سپندم آبله دارد فغان به لب
۴از بسکه امتحانکدهٔ وهم هستیام
آید نفس چوآینهام هر زمان به لب
۵عشاق تا حدیث وفا را زبان دهند
چون شمع میدود همه اجزایشان به لب
۶بیخامشیگم است سررشتهٔ سخن
بندی زبان بهکامکه یابی دهان به لب
۷دلکوب فطرت است حدیث سبکسران
چون پنبه نامکوه نیایدگران به لب
۸خواهی نفس فروکش و خواهی به نالهکوش
جولان عمررا نکشدکس عنان به لب
۹خلقی بهحرف وصوت فشردهست پای جهد
راهی چو خامه میرود اینکاروان به لب
۱۰سیری ز خوان چرخکسی را بهکام نیست
دارد هلال هم سخن از حرف نان به لب
۱۱سعی ضعیف خلق به جایی نمیرسد
گرمرد قدرتی نفست را رسان به لب
۱۲بیدل به جلوهگاه نثار تبسمش
آه از ستمکشیکه نیاورد جان به لب
۱۳