شبگریهام به آن همه سامان شکست و ریخت
کز هر سرشک شیشهی توفان شکست و ریخت
۱در راه انتظار توام اشک بود و بس
گرد مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت
۲توفان دهر شورش آهم فرو نشاند
این گردباد، گَرد بیابان شکست و ریخت
۳از چشمت آنچه بر قدح مِی فتاده است
کس را کم اوفتاد بدینسان شکست و ریخت
۴اشکم ز دیده ریخت به حال شکست دل
مشکلغمی که عشق تو آسان شکست و ریخت
۵آخر چکید موج تبسم ز گوهرت
شور نمک نگر که نمکدان شکست و ریخت
۶عمری عنان گریه کشیدم ولی چه سود
آخر به دامنم جگرستان شکست و ریخت
۷باید به نقش پای تو سیر بهار کرد
کاین برگ از آن نهالِ خرامان شکست و ریخت
۸گرداب خون ز هر دو جهان موج میزند
در چشم انتظار که مژگان شکست و ریخت؟
۹در عالم خیال تو این غنچهوار دل
آیینه خانهای به گریبان شکست و ریخت
۱۰از خویش هرچه بود شکستیم و ریختیم
غیر از دل شکسته که نتوان شکست و ریخت
۱۱بیدل ز فیض عشق به مژگان گذشتهایم
در بیشهای که ناخن شیران شکست و ریخت
۱۲