عشق از خاک من آن روز که وحشت میبیخت
رفت گردی ز خود و آینه حیرت میریخت
۱رفتهام از دو جهان بر اثر وحشت دل
یارب این گرد به دامان که خواهد آویخت
۲رم فرصت سبب قطع امید است اینجا
تار سازم ز پریشانی این نغمه گسیخت
۳چشم عبرت ز پریشانی حالم روشن
هیچکس سرمه به کیفیت این گرد نبیخت
۴اشک بیتابم و از شوق سجودت دارم
آنقدر صبر که با خاک توانم آمیخت
۵هر قدم در طلب وصل دچار خویشم
شوق او آینهها بر سر راهم آویخت
۶جیب هستی قفس چاک وبال است اینجا
عافیت کسوت آن پنبه که در شعله گریخت
۷زین بیابان سر خاری نشد از من رنگین
پای خوابیدهٔ من آب رخ آبله ریخت
۸یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح
بیدل از ما به نفس نیز توان گرد انگیخت
۹