رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
وحشت موج ، تماشای خرام دریاست
۱گردبادی که به خود دودصفت می پیچد
نفس سوختهٔ سینهٔ چاک صحراست
۲جوهر آینه افسرده ز قید وطن است
عکس راگرد سفرآب رخ نشو و نماست
۳ازگهر موج محال است تراود بیرون
گره تار نظر چشم حیاپیشهٔ ماست
۴قطع سررشتهٔ پرواز طلب نتوانکرد
بال اگر سلسله کوتاه کند ناله رساست
۵نرگس مست تو را در چمن حسن ادا
می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست
۶بس که بیآبله گامی نشمردم به رهت
آب آیینه ز نقش قدمم چهرهگشاست
۷اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیر
قد شمع از همهکس یک سر و گردن بالاست
۸ای تمنا مکن از خجلت جولان آبم
عمرها شد چوگهر قطرهٔ من آبلهپاست
۹هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل
نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست
۱۰