کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
شور حاجت - نمک مایده استغناست
۱غره منشین به کمالی که کند ممتازت
بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست
۲آن سوی چرخ برون آ ز خود و ساغر گیر
نشئهٔ می به دل شیشه همین رنگنماست
۳سجده ما نه چو زاهد بود !ز بیبصری
حلقه گردیدن ما حلقهٔ چشم میناست
۴قدمی رنجه کن از عشرت ما هیچ مپرس
خاک را جام طرب درخور نقش کف پاست
۵گوشهگیری نشود مانع پرواز هوس
این شرر گر همه در سنگ بود سر به هواست
۶حال بیساختهات جالب استقبال است
خواهد امروز شدن آنچه به فکرت فرداست
۷سجدهٔ دانه، چمنساز، نهال است اینجا
عجز اگر دست توگیرد سر افتاده عصاست
۸از سر دل نگذشتیم به چندین وحشت
نالههای جرس ما ز جرس آبله پاست
۹عجزسازیستکه دریاسگم است آهنگش
اشک اگر شیشه به کهسار زند ناله کجاست
۱۰قید اسباب به وارستگی ما چه کند
بویگل در جگر رنگ هم از رنگ جداست
۱۱یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل
گرعرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست
۱۲