شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست
گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست
۱راحتی در قفس وضع کدورت داریم
رنگ مژگان به هم آوردن آیینهٔ ماست
۲چشمحاصل چه توان داشت که در مزرع عمر
چون شرر دانهفشانی همه بر روی هواست
۳زندگی نیست متاعی که به تمکین ارزد
کاروان نفس ما همه جا هرزهدراست
۴دست گل دامن بویی نتوانست گرفت
رفت گیرایی از آن پنجه که در بند حناست
۵همه واماندهٔ عجزیم اگر کار افتد
نفس سوخته اینحا زره زبر قباست
۶تا سرکوی تو یارب که شود رهبر من
ناله خارِ قدمی دارد و اشک آبلهپاست
۷ساحلی کو که دهم عرض خودآراییها
هر کجا گوهر من جلوه فروشد دریاست
۸چارهاندیشیام از فیض الم محرومیست
فکر بیدردی اگر ره نزند درد دواست
۹همه جا گمشدگان آینهٔ راز همند
من ز خود رفتهام و قرعه به نام عنقاست
۱۰نغمهٔ انجمن یأس به شوخی نزند
سودن دست ندامتزدگان نرم صداست
۱۱بیدل از بادهکشان وحشی عشرت نرمد
دام مرغان طرب رشتهٔ موج صهباست
۱۲