فضای وادی امکان پر از غبارِ فناست
چه آسمان چه زمین مغز این دو پوست هواست
۱ز راستی مددِ حال گوشهگیریهاست
کمان کشیدنِ قدِ خمیده، کارِ عصاست
۲به فیض میکشی ز دم شکوهِ آزادیم
سیاه مستی ما سرمهٔ خموشی ماست
۳نمیرسد کف عشاق جز به نالهٔ دل
که دستِ باده کشان، تا به گردنِ میناست
۴ز خاکِ ما نتوان برد ذوقِ خرسندی
چو صبح اگر همه بر باد رفته، دستِ دعاست
۵مقیمِ کوی امید از فنا چه غم دارد
غبارِ رهگذر انتظار، آبِ بقاست
۶ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حباب
سری اگر به گریبان فرو برد دریاست
۷به غیر خودسری از وضع دهر نتوان یافت
غبار نیز درین دشت پیش خود برپاست
۸به هر طرف که نهی گوش، یأس میجوشد
جهانِ حادثه، سازِ دلِ شکستهٔ ماست
۹حبابوار درین بحرِ غیرِ خلوتِ دل
به گوشهای که توان یک نفس کشید، کجاست
۱۰زبانِ حسرتِ مخمورِ من، که دریابد
ز بس شکسته دلم، ساغرم شکسته صداست
۱۱ز دردِ بیاثری، فالِ اشک زد آهم
شرابِ ساغرِ شبنمگداز، سعی هواست
۱۲جفاکشان همه دم صرفِ کارِ یکدگرند
ز پا فتادنِ اشک از برای ناله، عصاست
۱۳همین نه ریشه قفس دارد از سلامت تخم
ز دستِ عافیتِ دل، نفس هم ابله پاست
۱۴به نارسایی خود بینیازیی داریم
شکسته بالی یاس آشیان، استغناست
۱۵غبارِ عجز بود کسوت ظفر بیدل
شکستگی، ز رهی همچو موج در برِ ماست
۱۶