نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلتزاست
همین نفس که تواش صید الفتی دنیاست
۱کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مباد
تو بیوفا نهای اما جدایی تو بلاست
۲جنون پیامی اوهام داغ یاسم کرد
امید میتپد و نامه در پر عنقاست
۳به وهم نشئهٔ آزادگی گرفتاریم
چو صبح آنچه قفس موجمیزند پر ماست
۴به خاک میکده اعجاز کردهاند خمیر
ز دست هرکه قدح گل کند ید بیضاست
۵چمن ز بندگی حسن اگر کند انکار
خط بنفشه گواه، مهر داغ لاله بجاست
۶حجاب پرتو خورشید سایه میباشد
چه جلوهها که نه در غفلت تو ناپیداست
۷عنان لغزش ما بیخودان که میگیرد؟
چو اشک وحشت ما را هجوم آبلهپاست
۸تو ساکنی و روان است اراده مطلق
به هر کنار که کشتی رود قدم دریاست
۹کجاست غیر جز اثبات ذات یکتایی
تویی در آینه دارد منیکه از تو جداست
۱۰همین تو،هم وجدان دلیل محرومیست
که تو نیافتنی و نیافتن همه راست
۱۱ز دستگیری خلق اینقدر زمینگیرم
عصا گر نتوان یافت میتوان برخاست
۱۲ز بس گذشتهام از عرض کارگاه هوس
به خود گرم نظر افتد نگاه رو به قفاست
۱۳مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدل
که دست بادهکشان وقفگردن میناست
۱۴