چشم خرد آیینهٔ جام می ناب است
ابروی سخن در شکن موج شراب است
۱آگاهی دل میطلبی ترک هنرگیر
کز جوهر خود بر رخ آیینه نقاب است
۲بیتاب فنا آن همهکوشش نپسندد
شبگیرشررها همه یک لحظه شتاب است
۳عارف به خدا میرسد ازگردش چشمی
در نیم نفس بحر هماغوش حباب است
۴کیفیت توفانکدهٔگریه مپرسید
در هر نم اشکم دو جهان عالم آب است
۵این بحرگداز جگر سوخته دارد
آبیکه تو داری به نظر اشککباب است
۶چون سیهی دولت بهکسی نیست مسلم
پیداستکه هر نقش نگین نقش برآب است
۷خوش باشکه در میکدهٔ نشئهٔ تحقیق
مینایی اگر هست همان رنگ شراب است
۸بیجنبش دل راه به جایی نتوان برد
یکسر جرس قافلهٔ موج حباب است
۹در محفل قانون نواسنجی عشاق
گوشیکه ادا فهم نشدگوش رباب است
۱۰تا سرمه نگشتیم به چشمش نرسیدیم
در بزم خموشان نفس سوخته باب است
۱۱دل چیستکه با خاک برابر نتوانکرد
بیروی تو تا خانهٔ آیینه خراب است
۱۲دانش همه غفلت شود از عجز رسایی
چون تار نظرکوتهی آرد رگ خواباست
۱۳بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرد
در مدرسهٔ دانش ما جلد کتاب است
۱۴