زبان چو کج روش افتد جنون بد مست است
قط محرف این خامه تیغ در دست است
۱زخلق شغل علایق حضورمردن برد
جدا فتاد سر از تن به فکر پابست است
۲جهان چو معنی عنقا به فهم کس نرسید
که این تحیر گل کرده نیست یا هست است
۳کمان همت وارسته ناوکی داری
ز هرچه درگذری حکمصافی شستاست
۴به زیرچرخ مشو غاقل ازخم تسلیم
ز خانهایکه تو سر برکشیدهایپست است
۵بهگوش عبرت ازپن پرده میرسد آواز
که نقش طاقچهٔ رنگ پر تنک بست است
۶کشاکش نفس از ما نمیرود بیدل
درینمحیط همه ماهیایم و یک شست است
۷